خرید بک لینک

شرکت ما آبدارچی ندارد. وقتی ناهار میخوریم همه ی ظرف ها وارد سینک آشپزخانه می شوند و هر روز هم نوبت یکی هست تا ظرف ها را بشوید و چای را دم کند. هیچ فرقی هم ندارد زن باشد یا مرد. کارمند باشد یا رییس شرکت!  و این یکی از قشنگ ترین ویژگی های شرکتی هست که کار میکنم :)

برچسب: نویسنده: پندار رحمانی تاريخ: چهارشنبه 1 تير 1401 ساعت: 5:17

یه پیام از تلگرام اومد، از یکی از دوستای رادیوبلاگیا بود. یه عکس بود. تعجب کردم . عکسو باز کردم. یه جسم خاکی و رنگ و رورفته بود که یکسری عدد مبهم روش بود. بدون هیچ توضیحی. زل زدم بهش. کلی فکر اومد تو ذهنم.  از توی خاک یه چیز مدرن پیدا کرده برام فرستاده؟ یه قسمتی از یه سفینه ست که سال ها پیش سقوط کرده زمین؟ یه وسیله جادوییه که هزار سال زیر زمین بوده؟ یه تیکه از ماشین زمانه که چال شده و اون عددا تاریخشن؟ نوشتم ماشین زمان از زیر خاک پیدا کردی؟ لبخند زدم و همون ثانیه کارایی که میشه با ماشین زمان انجام داد اومد تو ذهنم، که کجاها میرم باهاش. داشتم تصمیم میگرفتم برم آینده یا گذشته. همون چند دقیقه انگار افتادم وسط یه کتاب که قرار بود همه آرزوهامون توش برآورده بشه. کلی رویا از ذهنم میگذشت. باهاش تا مریخم رفتم. اصلا کاش نمیپرسیدم چیه. کاش تو همون رویاها غرق شده بودم و نمیدونستم عکس کنتور آبه که اشتباهی ارسال شده :))

برچسب: نویسنده: پندار رحمانی تاريخ: چهارشنبه 1 تير 1401 ساعت: 5:17

هیس....سکوت کناینجا قلب ها سخن میگویندوارد شدی به قصرخیالاینجا قصر من و قصر تمام کسانیست که زمینی نیستندگاهی از درون قصر برایت میگویماز اهالیشاز دوستی ها و پیمان ها وحرف هایشگاه نیز از زمین برایت خبر میاورمگاه از ستاره ها سخن میگویمگاه از درختان!اینجا همه چیز حرف دارداینجا قصریست به وسعت آسمانبرای همه ی کسانی کهمیخواهند از زمین فاصله بگیرندبرای همه ی کسانی کهمیخواهند قلبشان برای خدا باشداینجا قصر خیالو من شاهزاده ی شببه احترام قلب خودتبپا خـــیز!

برچسب: نویسنده: پندار رحمانی تاريخ: چهارشنبه 1 تير 1401 ساعت: 5:17

صفحه بندی